کجروشی
غلام علی صادقی از واخان
گر راه روی راه بیابان کـــــــج و پیچ است
هر سلسله کوههای بدخشان کج و پیچ است
چندان که نظـــر کـــــردم در باغ گلی را
دیدیم هـــــمه برگ درخــتان کج و پیچ است
آمــــو که سرازیر شــــــــده از قلۀ پامیر
بر جــــــانب اورال شتــابان کج و پیچ است
خواهی که بگـــیری تو ز گلزار یکی گل
اول تو ببین شــــاخ غزالان کج و پیچ است
هوشیار شو وعهد و وفا را مده از دست
چون کارکنِ سلسله داران کج و پیچ است
هــــــر لاله رخــــی نوخط زیبـای سمنبر
از ناخن پا تا سر مــــژگان کج و پیچ است
هوشیار شــــو ای باهنر علم و ادب آموز
راه و روش عــــالم امکان کج و پیچ است
هــــرگاه که شوی نا تنی با هر که برادر
در هر قدمش با تو خرامان کج و پیج است
بـــزاز که او عرضه کــــند مال فراوان
از نرخ و نوا پــــلۀ میزان کج و پیچ است
خودخواهی هر ناکس وهرکس شده افزون
چون خامه روان برسر دیوان کج وپیج است
ای صادقی تو زین کجی ها صرف نظر کن
در روی زمین سنبل و ریحان کج وپیچاست