
حسرت گفتار
خـــاطر خسته ما صبر غــم یار کشید
قامتم بار به جا مـــانده اعصـــار کشید
خنجر دست جفــا خــورده تمام بد نم
روح من رنج بزرگ همــه اجبــار کشید
شانه هـــایم همه زخـم ستم بار غمند
پای هایم همه جــــور زدن خار کشید
عمر من در قفس عقـــدهِ بیداد گذشت
جور این حادثه را حوصله بسیـار کشید
سوختـم در غم آزادی در این بند گران
تا به کی ما ستم وجور همین کار کشید
همدم و همـنظری نیست بگویم سخنی
ای دریغـــا چقدر حسرت گفتار کشید
خسرو زیباکیان
