ز یبــــــــــــــــاک

در گستره هنر و فرهنگ

 
نویسنده : گروه نویسندگان - ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٠

"ملت" را ملی اندیشان

 می سازند , نه قوم اندیشان !

                      تقوا " جارالله "

در سالهای اخیر پیرامون واژهء "ملت" و مقولهء "وحدت ملی" بحث های مبسوط علمی و بعضاً با گرایش ها و نگرش های تعصب آلود قومی و تباری در مطبوعات کشور بازتاب یافته و از مناظر گوناگون بدان پرداخته شده است . برخی ها بدین عقیده اند ، در کشوری که "ملت" به مفهوم واقعی آن وجود نداشته باشد ، سخن از"وحدت ملی"گفتن چه معنا دارد ؟ عدهء دیگر بدین باورند ، در افغانستان "ملت" بنابر تعریف خاص افغانیش وجود دارد و به تبع آن "وحدت ملی" نیز بالنسبه موجود است ، منتهی به اثر عوامل جنگ در چند دههء اخیر به شیرازهء وحدت ملی آسیب رسیده است و باید بجای فصل سازی بیشتری قومیت ها به وصل سازی انها مبادرت ورزید و بجای گسست بیشتری شیرازهء وحدت ملی به ترمیم آن کوشید . یکی از بحث های جدی و جسورانه درین باره مقالهء تحت عنوان "نگاهی به وحدت ملی"از آقای عبدالحفیظ منصور است که اولاً در جریدهء"پیام مجاهد"و متعاقباً در مجموعهء چند مقاله از ایشان به نام " دین و دموکراسی" مجددآ به چاپ و نشر رسیده است.

آقای منصور درین مقاله از اشکال زایش و پیدایش ملت ها در چند سدهء پسین منجمله شکل فرانسوی آن ( قیام مردم فرانسه به عنوان ملت در مقابل دولت سلطنتی لوئی شانزدهم در سال 1789 میلادی ) شیوهء آمریکائی (اتباع آمریکا علی الرغم آنکه نژاد و زبان و دین و تاریخ و هوئیت و افتخارات مشترک ندارند ، اما بدلیل آنکه تعهد مشترک نسبت به قانون اساسی و ارزشهای کاپیتا لیستی و لیبرالیستی دارند ، ملت واحد را ساخته اند ) و شیوهء آفریقائی ( مردم کشورهای آفریقائی با وجود اختلافات نژادی ، قومی ، زبانی و دینی بر علیه استعمار اروپائی قیام نمودند و با کسب استقلال و آزادی خویش ، ملت ها را تشکیل دادند . ) نام برده اند .

روند ملت شدن بنابر تعریف امروزین آن یک فرایند تاریخی و سیاسی است و عناصر سازندهء آن بر حسب اوضاع و احوال زمانی و خصوصیات جوامع از هم  فرق دارد . "تاریخی" ازین جهت میگویم که عناصر اولیهء تشکیل ملت ها نظیر زبان, دین , فرهنگ , قلمرو و نژاد مشترک بعلاوهء عناصر تدوینی نظیر نهادینه سازی ارزشهای مدرن ، رشد تکنالوژی ، ترویج دیوان سالاری و تبعات شهر نشینی و عوامل واکنشی دیگر از قبیل عکس العمل عامهء مردم د رمقابل تجاوز دشمنان خارجی همه در کورهء تاریخ ممزوج و به پختگی لازم میرسند .

همچنان "سیاسی" بدلیل آن گفته میتوانیم که یکی از عناصر اصلی پیدایی و قوام یافتن "ملت" را در جهان معاصرایجاد حکومت برمبنای ارادهء جمعی مردم تشکیل میدهد . حکومت که رهبری آنرا یک شخصیت قوی سیاسی و دارای اوصاف کرازماتیک عهده دار باشد. شخصیت که بتواند اعتماد مردم را جلب و جامعه را با طرح برنامه های جامع و مدون علمی خویش مهندسی سیاسی نماید . چنانچه "بیسمارک" اقوام پراگندهء جرمن را مهندسی سیاسی نمود و به شکل یک ملت واحد در آورد .

 البته مهندسی سیاسی در همهء جوامع نتائج یکسان به بارنیاورده و همیشه به عوامل تاریخی فائق گردیده نمیتواند .

مانند تجربهء اتحاد شوروی که رهبران کرملین با آنکه از قدرت سیاسی فوق العادهء برخوردار بودند و تمامیت قدرت دولت نیرومند مرکزی را  در انحصار خویش داشتند لیکن در طی هفتاد سال نتوانستند هوئیت ، زبان ، فرهنگ ، دین و تاریخ اقوام و نژادهای مختلف را تغییر  داده  و به شکل ملت واحد در آورند . زمانیکه نظام کمونیستی هفتاد ساله از هم پاشید ، روس و اوکرائینی و ازبک و تاجک و تتار هر کدام به راه خود رفتند .

با توجه به آنکه در جهان امروز هیچ ملتی را نمیتوان دریافت که از نژاد ، قوم ، زبان ، دین و فرهنگ واحد تشکیل شده باشد ، اما از میان مجموعهء عوامل سازندهء یک ملت گاهاً یک عامل نقش محوری را انجام میدهد .

 چنانچه پاکستانی ها به اضافهء سایر مشترکات دیگر عمدتاً بر مبنای دین مشترک و رقابت شدید  که در مقابل هندوستان دارند ، ملت را ساخته اند .

آمریکائی ها بیشتر بر مبنای تعهد مشترک که نسبت به قوانین خویش دارند ، منحیث یک"ملت" واحد در جهان جایگاه رفیع دارند . ملل آفریقائی بیشتر بر مبنای خاطره ها ، احساسات ، نفرت و انزجار مشترک که نسبت به استعمارگران اروپائی دارند ، شکل "ملت" را اختیار نموده اند . به همین ترتیب جرمن ها به اساس نژاد مشترک و ایرانی ها به اساس فرهنگ مشترک ..... هر کدام به شکل ملت های جداگانه عرض وجود نموده اند .

در افغانستان عوامل بازدارندهء تشکیل "ملت" نظیر سطح نازل سوادهمگانی واقتصاد غیر روشمند و ضعیف مردم و همچنان عدم فشردگی و آمیختگی گروه های اتنیکی در ساختارهای اجتماعی و سیاسی و ترویج انواع سنت های قومی و قبیلوی و دور افتادگی قرآ و قصبات کشور از مراکز شهرها و دشواری های جغرافیای طبیعی افغانستان و نبود خطوط مواصلاتی و راههای صعب العبور ..... و غیره فراوان است ، اما بحث براین نکته تمرکز دارد که محورهای اساسی تشکیل" ملت "و انسجام و فشردگی گروه های نژادی پراگنده کدام ها اند ؟

در افغانستان بیش از 25 قوم بزرگ و کوچک هر کدام با گذشته های تاریخی و مواریث فرهنگی متفاوت و زبان و عنعنات جداگانه زندگی دارند . ازینرو افغانستان را موزیم پاره های آنتیکی گفته اند . وجوه مشترک این اقوام کدام ها اند و چه چیز میتواند این قومیت ها را به هم پیوند زده و به صورت واحد سیاسی اجتماعی منسجم و در یک دایرهء بزرگتر (ملت) جمع نماید ؟

در افغانستان "نژاد" محور مشترک تشکیل"ملت" گردیده نمیتواند چون اقوام افغانستان از نژادهای مختلف آریائی ، مغولی ، ترک ، عرب ...... و غیره هستند و هر کدام هوئیت قومی جداگانهء خود را دارند .

چند محور اساسی ذیل زمینهء خوبی برای شکل گیری ملت در افغانستان شمرده میشود :

1-                                   دین مشترک : اکثریت قریب به تمام مردم افغانستان مسلمان هستند و دین مبین اسلام قوی ترین عامل انگیزش و همگرائی عمومی مردم افغانستان به حساب می آید . مسجد یگانه مکان است که همهء گروه ها و اصناف اجتماعی و قومیت ها  بدون در نظر داشت تعلقات قومی و نژادی و زبانی در یک صف واحد ایستاده می شوند. مردم افغانستان بر مبنای مسلمان بودن منحیث یک ملت در مقابل انگلیس ها و روس ها قیام کردند , نه بر مبنای نژاد و قوم و حتی افغان بودن .

2-                                   قلمرو مشترک : افغانستان سرزمین مشترک همهء اقوام و باشندگان  افغانستان است . همه این سرزمین را از دل و جان دوست دارند و برای حفظ تمامیت ارضی و  استقلال و شکوه و نجاتش فداکاری میکنند . مردم عامهء افغانستان یکی به دیگر " وطندار " میگویند و این کلمهء بسیار عالی است و عمق احساسات وطندوستی باشندگان این سرزمین را بیان میدارد.

3-                                   واکنش مشترک : یکی از محورهای اساسی ایجاد روحیهء همبستگی ملی در افغانستان ، واکنش مشترک مردم در مقابل تهاجم خارجی ها است . هر کشوری به افغانستان حمله کند و یا اینکه مردم افغانستان با هر کشوری  درگیر شوند ، به خودی خود روحیهء ملی به وجود می آید . زمانیکه روس ها به افغانستان تجاوز کردند , اقوام ساکن کشور علی العموم  عکس العمل نشان داده و همه تحت نام مجاهدین به مقابله برخواستند .

4- هنجارهای مشترک : گرچه اقوام افغانستان در پارهء موارد هر کدام دارای آداب و رسوم و عنعنات مختص بخود هستند اما هنجارها و ارزشها در هر دو مورد تحذیری  و تجویزی اکثرآ مشترک بوده و همهء باشندگان کشور به خطوط سبز ( تجویزی ) و قرمز ( تحذیری )  هنجارها جداً اعتنا دارند  . یکی از این هنجارها حفظ حریم خانواده و مسایل مربوط به ناموس داری در افغانستان است . یک مرد افغان از هر قوم که باشد در مقابل افشا نام زن و دختر و اعضای اناث خانوادهء خویش حساسیت دارد و بطرز عجیبی عکس العمل نشان میدهد . علت عکس العمل را بپرسی میگوید : یک نقر مسلمان نباید اجازه بدهد که کسی اسم زن و دخترش را بداند . اما اگر از اسم زن و دختر پیامبر اسلام و خلفا و پیشوایان مذهب بپرسی بدون هیچگونه واکنش در کمال خونسردی و رضایت خاطر جواب گفته از حضرت آمنه شروع تا بی بی خدیجه و حضرت عایشه و بی بی فاطمه الزهرا همه را نام میبرد .ازاینجا چنین بر می آید که این عکس العمل ها نتیجهء آموزه های دینی و اسلامی نیست , بلکه ریشه در بیشهء هنجارها و ارزشهای کهن قومی و ملی دارد .

5 -  زبان مشترک : در افغانستان یگانه  زبانی که  اکثریت قاطع مردم میتوانند با آن افهام و تفهیم نموده و تأمین ارتباط و حل مشکلات نمایند زبان فارسی است . زبان فارسی در افغانستان دارای نقش پیوند دهنده و بسیج کنندهء اقوام میباشد و بدون زبان فارسی اقوام و ساکنان افغانستان مانند مجمع الجزایر جدا از هم هستند . مثلاً یک ترکمن صفحات شمال افغانستان اگر بخواهد قالین خود را در بدل چوب چهار تراش به پشتون صفحات جنوب کشور معامله کند ، به کدام زبان باید وارد گفتگو و انجام معامله گردند . اگر تاجر اهل جنوب پشتو صحبت کند مسلمآ ترکمن اهل شمال نمیداند و اگر از زبان ترکمنی مدد بخواهند پشتون نمی فهمد ، لاجرم باید به فارسی وارد صحبت شوند ، و یا اینکه دو نفر عرب و بلوچ همسفر هستند و موقع نماز جزء  آنکه به زبان فارسی صحبت کنند بکدام زبان دیگر میتوانند به همدیگر بفهمانند که هنگام نماز است و باید طهارت گرفت و به ادأ نماز پرداخت . از سوی دیگر خصوصیات قبیلوی و قوم محوری در میان گویندگان اصلی زبان فارسی به مقایسهء سایر اقوام دیگر غیر فعال و ضعیف تر است ، ازینرو برای پیشاهنگی فرایند ملت شدن مستعد تربه نظر میرسند. مثلاً فارسی زبانان بیشتر فردگرایانه عمل می کنند و غرور و نخوت شان هم بیشتر بر مبنای خصال شخصی شان استوار است ، در حالیکه غرور و رفتار اقوام دیگر بیشتر منبعث از خصوصیات جمعی و قبیلوی شان میباشد . فارسی زبان بیشتر از "من" دم میزند و اقوام دیگر به ویژه پشتون ها از " ما " سخن میگویند . جامعهء فارسی زبان در واقع یک مجموعهء "من" ها و "منستان" است و هر یک از "من" ها را باید جداگانه دریافت ، جداگانه مطالعه نمود و جداگانه به دوستی و دشمنی برگزید . در حالیکه افراد اقوام دیگر مانند نمایندگان کارپوریشن های اقتصادی و تجارتی, سخن و معاملهء خود را با "ما" ( به اصطلاح انگلیسی We )آغاز میکنند وهمیشه از "ما" صحبت میدارند ، . اگر صدر"ما" را در جامعهء قبيلوي بشناسي تقريباً ذيل " ما " را شناخته اي . چرا چنين است ؟ بخاطر آنكه "ما" يك نوع تعلق مربوط به زندگي قبيلوي است و زندگي قبيلوي پديدهء مربوط به دوران شباني و مالداري و صحرا نشيني زندگي بشر است .  و " من " يك نوع تعلق ملي و فرا قومي و پديدهء مربوط به دوران شهر نشيني و شهروندی و مدنيت زندگي بشر است . "من" و "ما" مفاهيم تاريخي اجتماعي هستند و تغيير و تكامل شان بستگي به زمان و صورت بندي هاي اقتصادي و سياسي و حقوقي و فرهنگي دارد .

   "ما" مفهوم متعلق به نظام قبيلوي و از نظر پروسيس تاريخي ، شكل ابتدايي و عقب مانده تري صورت بندي هاي اجتماعي و سياسي و اقتصادي است ، در حاليكه "من" مفهوم مربوط به "واحد ملي" و از نظر پروسيس تاريخي صورت بندي تكامل يافتهء اجتماعي و اقتصادي و سياسي است .

"من" از عقلانیت مجرد و عام بشری و " ما " از احساسات مشترک و خاص تباری تغذیه میدارند ، به عبارهء دیگر "من" بیشتر محصول دورهء خرد ورزی و مظهری از مظاهر مدرنیسم و بیانگر تحول و تکامل و تازگی در زندگی بشر است و "ما" بیشتر محصول شرایط محتوم و از پیش تعیین شدهء نظام خویشاوندی و عواطف و غرایز بنیادین انسان و مربوط به دوره های پیشامدرن زندگی بشر است . ازین رهگذر ، اندیشه های ملی پدیده مربوط به دوران مدرنیته ، گرایشات فروملی ( قومی ) متعلق به دوران پیشامدرن و دغدغه ها و کشش های فراملی ( جهان شهر Cosmopolis ، جهانی شدن اقتصاد  globalization و نظم نوین جهانی ) پدیده های مربوط به دوران پسامدرن شمرده میشوند . با توجه به  شرایط رشد سالم جوامع و نتائج حاصله از تجارب کشورهای دیگر ، تکیه برگزینهء ابتدایی فروملی ( قومی ) در حقیقت با پای آبله به سنگلاخ های عقب برگشتن و چسبیدن بر گزینه ء انتهایی فراملی ( Cosmopolis  و  Globalization ) در حقیقت با پای شکسته از فراز گودال عمیق به پیش جهیدن است ، درین میان یگانه گزینهء مطلوب که بتواند ما را به سر منزل مقصود برساند همان گزینهء "خیرالامور اوسطها" یعنی گزینهء ملی سازی و ملت شدن است .

تعریف یک فردی که در جامعه قبیلوی زندگی دارد نسبت به یک فردی که در جامعهء ملی بسر میبرد بسیار ساده و مشخص است . چون هویت فرد قبیلوی بر مبنای قوم و قبیله اش و از فرد ملی بر مبنای خودش تعریف می شود. از اینجاست که در نظام قبیلوی اگر رأس قبیله را شناختی در حقیقت ذیل قبیله را هم شناخته ای . اما در جامعهء ملی چنین نیست و هر عضو جامعه را جداگانه باید شناخت .

   "من" قوميت وقتي حاصل ميشود كه هر كس و هر عضو خود را "ما" احساس كند و " ما "ی ملت وقتي به رشد و پختگي لازم ميرسد كه هر كس خود را "من" مستقل احساس کند و از قيد "ما" ي قوميت رها شده پندارد ، بدين خاطر است كه در نظام قبيلوي ميگويند : اگر تو بگوئي من و من بگويم من ، در واقع نه تو هستي و نه من ، ليك اگر من بگويم تو و تو بگوئي تو ، در واقع هم تو هستي و هم من .  و يا اينكه در ميان قوم بدون قبيله ،در میان قبیله بدون برادر و درمیان برادران بدون پسر مباش . جامعهء قبیلوی درخت کهنسال است که شاخه ها و شاخچه ها یش از طریق تنه به زمین و محیط حیاتی اش وصل است , در صورتیکه آحاد جامعهء ملی در حقیقت نهال های جدا و مستقلی هستند که ریشه های شان مستقیمآ به اقلیم حیاتی و آب و خاک و قانون وقاعدهء زندگی وصل و هر شهروند مسئول خیر و شر خویشتن است . در شکل و شیوهء زندگی قبیلوی بیشتر طبیعت مدخلیت دارد , و در اصول و قانون زندگی شهر وندی و جامعهء ملی بیشتر تفکر و عمل خلاقهء انسان نقش سازنده دارد. بنابراین ویژگی های جامعهء قبیلوی به مقایسهء ویژگی های جامعهء ملی یک پدیدهء طبیعی بوده واز این رهگذر "قوم" وجود دارد و"ملت" ساخته میشود .

قاعدتآ در جوامع کثیرالاقوام , پیشاهنگ اصلی فرایند"ملت"  سازی قومی قرار گرفته میتواند که دارای رفتار و روانشناسی مسلط و اکثریت بوده و احساس حقارت نکند . از این جهت فارسی زبانها دارای موقف مناسب تر هستند .

چون در افغانستان اگر به منابع دقيق احصائيوي و اتنوگرافي و ارقام و روش هاي علمي مطالعات تعداد نفوس و گويندگان و دارندگان السنه و مذاهب دسترس نباشد ، كماكان از روي رفتار  اقوام و روانشناسي اكثريت و اقليت و درجهء ضرورت فراگيري زبان ها ميتوان به حقيقت اكثر و اقل گويندگان  زبانهاو اقوام  پي برد . ذكري مثال را در اين رابطه  بي فايده نمي دانم .

   در جامعهء آمريكا كه بزرگترين جامعهء اقليت و اكثريت قومي ، نژادي ، مذهبي و لساني در جهان است ، رفتار و كنش اكثريت ها و  اقليت ها متفاوت بوده و هر مسافري به محض ورود ميتواند آن تمايزها  و تفاوت ها را در يابد .

   در آمريكا وقتي يك نفر سفيد پوست در رستورانت و يا فروشگاه بحيث فروشنده كارنمايد و سفيد پوست ديگر بحيث خريدار وارد گردد ، هيچگاه از همديگر نمي پرسند كه تو سفيد هستي و من هم سفيد هستم ، بناً در قيمت اين شي و فروش آن متاع تخفيف مي آورم و يا اين سهولت و آن خدمت را براي تو استثنائاً فراهم مي سازم . چنین پیشامدی اصلآ وجود ندارد و همه چيز مطابق نورم تجارت و قاعدهء خريد و فروش انجام مي پذيرد . اما اگر همان فروشنده و همان خريدار ، هر دو سياه پوست باشند ، قصه رنگ ديگر بخود ميگيرد ، پاي رنگ  جلد و سياهي  و مشتركات نژادي به ميان مي آيد ، يك مقدار از همرنگي و هم نژادي گفته مي شود و به دنبال آن با مقداري تخفيف در قيمت ها و ارائه خدمات سريع تر و بهتر معامله صورت ميگيرد . چرا ؟ چون سفيدان اكثريت هستند و سياهان اقليت ، بنآ سفيد پوست, نيازي به گفتن همرنگي و هم  نژادي ندارد ، سياه پوست بدليل آنكه رفتار و كنش و احساس و روانشناسي اقليتي  دارد ، فوراً متوجه همرنگ و هم نژاد خود گرديده از اشتراكات جلدي و نژادي سخن ميگويد . به همين ترتيب مسيحي به مسيحي كدام گرايش و تعلق خاص احساس نميكند ، چون از نظر مذهب اكثريت هستند ، اما مسلمان به مسلمان و يهود به يهود به محض ديدار ، از داشتن دين و اعتقادات مشترك حرف مي زنند ، ولو آنكه يكي مسلمان عربي و ديگر مسلمان بنگلادشي و افغاني باشد و آن دو يهودي هم , یکی يهود اسرائيلي و ديگر يهود روسي باشد . چون مسلمانان و يهوديان از نظر مذهب در اقليت هستند فوراً وارد بحث دين مشترك و هويت مذهبي مشترك مي شوند . افغانستان هم يكي از جوامع اكثريت و اقليت قومي و مذهبي و نژادي و زباني است و به عبارهء ديگر افغانستان موزيم  اقوام و مذاهب گوناگون است ، رفتار و روانشناسي اقليت ها و اكثريت ها از هم فرق دارند .

   در افغانستان وقتي يك مراجع وارد يك دفتر دولتي گردد ، اگر مأمور و  مراجع هر دو فارسي زبان باشند و به فارسي صحبت نمايند ، هيچگونه احساس خاص و تعلق و پيوند مشترك پيش نمي آيد ، و همه كارها مطابق قانون و اصول اداره پيش ميرود ، ولي اگر همان مأمور و همان مراجع هر دو به پشتو صحبت نمايند ، نوع احساس شان فرق دارد ، قصهء هم زباني و  هم تباري  پيش مي آيد و كارها سريعتر و بدون موانع انجام مي شود ، چرا ؟ ( البته منظور آن نيست كه ، كسي به فارسي صحبت نمايد به قانون و اصول بيشتر پايبندي دارد نسبت به كسي كه به پشتو صحبت مينمايد ، بلكه منظور احساس همگوني و اشتراك هويت است كه در زبان پشتو بيشتر متبارز ميشود ) چون زبان فارسي ، زبان اكثريت است و گويندگان آن در دفتر و بازار كدام تعلق مشترك و احساس مشترك پيدا نمي كنند ، اما زبان پشتو چون در اقليت است ، به محض صحبت فوراً احساس تعلق به زبان مشترك و داشتن هويت مشترك پيش مي آيد .

بنابر این اگر همان جمع قومی که دارای خصوصیات ملی و روانشناسی مسلط در جامعه باشد در راس قدرت سیاسی و حکومت قرار گیرد, حس اقلیت و قوم اندیشی دیگران را تا سطح ملی اندیشی ارتقا می بخشد و بر عکس اگر جمع قوم اندیش و دارای خصوصیات اقلیتی در راس قدرت دولتی باشد , جمع ملی اندیش ودارای خصوصیات اکثریتی را تا سطح قوم اندیشی تنزیل میدهد .

 


comment نظرات ()