ز يبــــــــــــــــاک پامیــــــــر بدخــــــــشان

در گستره هنر و فرهنگ

حسنک وزیر قهرمان شهید اسماعیلی
نویسنده : گروه نویسندگان - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢۳
             و حسنک را به پای دار آوردند. نعوذ بالله من قضاءالسوء. و دو پیک را ایستانیده بودند که از بغداد آمده اند. و قرآن خوانان، قرآن می خواندند.
حسنک را فرمودند که جامه بیرون کش. وی دست اندر زیر کرد و اِزاربند استوار کرد و پایچه های ازار را ببست و جبّه و پیراهن بکشید و دور انداخت با دستار، و برهنه با ازار ایستاد و دست ها در هم زده، تنی چون سیم سفید و رویی چون صد هزار نگار. و همه خلق به درد می گریستند.
خودی روی پوش، آهنی، بیاوردند و آواز دادند که سر و رویش را بپوشید تا از سنگ تباه نشود، که سرش را به بغداد خواهیم فرستاد، نزدیک خلیفه. و حسنک را همچنان می داشتند. و او لب می جنبانید و چیزی می خواند.
و در این میان، احمد جامه دار بیامد سوار و روی به حسنک کرد و پیغامی گفت که: خداوند سلطان می گوید این آرزوی توست که خواسته بودی و گفته که چون پادشاه شوی، ما را بر دار کن. ما بر تو رحمت خواستیم کرد. اما امیرالمؤمنین بنشسته است که تو قرمطی و اسماعیلی شده ای و به فرمان او بر دار می کنند.
پس آواز دادند او را که بدو. دم نزد و از ایشان نیندیشید. هر کس گفتند: شرم ندارید مردی را که می بکشید، چنین کنید و چنین گویید؟ و خواست که شوری بزرگ به پای شود. سواران سوی عامه تاختند و آن شور بنشاندند.
و حسنک را سوی دار بردند و به جایگاه رسانیدند، بر مَرکبی که هرگز ننشسته بود، بنشاندند. و جلادش استوار ببست و رَسَن ها
فرود آمد. و آواز دادند که سنگ دهید. هیچ کس دست به سنگ نمی کرد و همه زارزار می گریستند، خاصه نشابوریان. پس، مشتی رند را سیم دادند که سنگ زنند. و مرد، خود مرده بود، که جلادش رسن به گلو افکنده بود و خَبه کرده.


چون از این فارغ شدند، بوسهل و قوم از پای دار بازگشتند و حسنک تنها ماند، چنان که تنها آمده بود از مادر


comment نظرات ()