دادخواه
از جمـــــــال روی خـــوبان زار و نالانیم ما
چون مریض عشقیم و جـــــویای درمانیم ما
همچو مجنون هرزمان بی خان و بی مانیم ما
کلب درگاه و سگ ..................خاینم ما
بی خبر بودم که دل را از بـــرم دلداربرد
عقل و هوش و فکر را آن جادوی ترّار برد
جسـم را غارت نمود وجمــله را یکبار برد
حالیا یک پیکر بی روح و بی جانیم ما
ای عزیزان عشق بازی کارهای خام نیست
هرکسی عاشق شود اورا به دل آرام نیست
عاشقان را درجهان پروای ننگ و نام نیست
در قطار عشق بازان ، رند رندانیم ما
من که گلزار ضعیفم هستم در دام بلا
میکند مـرغ دلم از دست دلبر ناله ه
اگر نسازد چــاره هجران را جانان دوا
روز محشر سخت گیرو و داد خواهانیم ما