بی وطن، بيگانه
خانه در دنيا ندارم، هست دنيا خانهام
آسمان ريزد فرو، ويران كنى گر خانهام
گريهدارى در گلو، از دردِ غُربت خستهيى
يك نَفَس بگذار سر، اى نازنين! بر شانهام
غم نبودم گر گرفتى دانه و آبِ مرا
بىمروت، بىخدا، بر باد دادى لانهام
بود خونين چون پَرَم، هر گوشه و كُنج قَفَس
آخرش با زهرآلودى تو، آب و دانهام
خوانَمَت افسانه و در خوابِ شيرين مىروى
ديده بگشا! تلخ باشد، قصهام، افسانهام
بعد عُمرى در ديارِ مرگبارِ ديگران
همچنان تحقير گشته، بىوطن، بيگانهام
آسمان بىرحم آمد، جامِ سبزش سرنگون
مىزند بر سنگ، هر شب شيشهام، پيمانهام
از تبار ناصرم(*) آواره ام، تبعيدىام
صبحدم در بلخ و شب، در ساحل فرغانهام..
بیرنگ کوهـدامنی .
2 جولاى 2001 لندن
---------------------------------------
*) ناصرخسرو