ز یبــــــــــــــــاک

در گستره هنر و فرهنگ

نوشته ای دانشمند فرزانه آقای ميرزايی
نویسنده : گروه نویسندگان - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱۱

بنام خداوند جان آفرين!

«اي برادر، تو همان انديشه اي      مابقي تو،استخوان وريشه اي»

ميرزايي

مولوي وشناي انديشه آن در،
درياي بيكران هستي

«انديشيدن، درياي بيكران است، وهرفكر وآموزه ومكتبي، ماهي دراين درياست».

انديشه وخرد ضميري مولوي بزرگ  بلخي- خراساني، روي كدام انگيزه وانگيخته(علت ومعلول) زماني ومكاني بوجود آمد؟ محرك راستين، اين جنب وجوش فروزنده ضمير انساني كدام شخص بود؟ ايا اين بينشها وانديشه هاي گران قيمت، در مولاناي بلخي- خراساني، ايراني،كاريده شده بود ويا از وجود خودش با شيرابه هاي جفت حقيقت نگري وپويش عشق خفته در ضميرش زايش يافت؟ اين اقيانوس انديشمندي حضرت مولانا وجود ظاهري داشت؟، اگرداشت،چرا پيش از اينكه با شمس آشنا شود، براي همكيشان وهم سخنان مولوي روشن نگرديده بود؟

ويا اينكه  دراين درياي بيكران، انديشه ي مولانا جلال الدين محمد بلخي-خراساني، خاموشانه شنا ميكرد وراز ورمز هستي را با چشم جان تماشا مي نمود؟ بالاخره گپ به جاي رسيد كه اين راز ورمز را بي پرده بيا شكاراند ويا ملاقاتش با شمس تبريزي، آب درياي انديشه ي آن پاك دل وارسته ونثارگر زمان، بجوش آيد ومولانا چيزيكه بود، با اصل گوهر بينشش براي همگان هويدا شود. انگيزه بخش اين جوش وخروش مولانا ايا شمس نبود؟

         دانشمندان، پژوهشگران ومولوي شناسان جهان را باور اينست كه: شمس كوه بزرگي بود كه بدرياي بيكران واز پيش موجود مولانا پرتاب گرديد، تا امواج ارام آنرا در تلاطم وخروشان وخيز وناقراري، بشوراند ومولوي سنتگرا وكتابي مدرس ونا چار به ظاهرگرو را يكسره به يك عاشق سوزنده وپروانه سرگردان بدور شمع هستي، بچراخاند وغرورسنتگراي را درآن بشكناند وحالت خاكي نگري برآن بخشد كه خضوع وتواضع باشد. در يك واژه مولوي را آدم خاكي ودلپسند همه بسازد. ويا از نگرش وباورمندي علم قال، به علم حال برساند.

      شمس، انگيزنده ي، اين خروشنده گي در مولانا بود. شمس با يك نگاه وديد و واديديكه با مولوي داشت، از ضمير امواج درياي انديشه ي خاموش وي آگاهي حاصل كرد وبجا دانست كه مولوي را تحت آزمايش رسيدن به علم حال قرار دهد وغرور خشك قيل وقال را درضميرش شكستاند ومولوي را در قدم نخست، بياگاهاند كه بجوش اندرين ضميرعشق ويا مهروپيچاني وجود دارد كه، به اوج بلنداي آنچه اندر وهم نايد آن شود، خواهد رسيد !! روي اين دليل است كه شمس را با مولوي جفت بايد دانست كه در زايش اين عشق واين انديشه، همكار يكديگر بودند. اينجاست كه شمس مي بيند كه كار مولوي به پختگي ميرسد ودرياي انديشه ي آ ن،خروشان ميگردد، با باورجانانه ازپهناي زندگي مولي نا پديد ميشود ومولاناي بزرگ را تنها ميگذارد كه خود در گسترش انديشه واحساس گردونسازش بچرخد ونو شود ونو گرداند.

      اينجاست كه مولوي به اهميت انديشه وتفكر عاشقانه ي خويش پي ميبرد وچنين بيان باور مي نمايد:

                            ادامه....


comment نظرات ()