
مهد مهربانی
سلام ای کبوتر!
سلام ای پرنده ای رویا
ترا به شهر دوستی
به آستان آرزو؛
به جای که ترانه و سرود است .
و آدمها فرشته اند
و پرنده ها
همه کبوتر های " بیزوال".
ترا به سرزمین پاک آشنایی
رهنمون میکنم
روانه شو
به سوی این؛
مهد مهربانیها.
سلیمه شاګرد صنف هشتم ليسه مرکزی زیباک بدخشان
شب چله (یلدا) خورشید در حركت سالانه خود، در آخر پاییز به پایینترین نقطه افق جنوب شرقی میرسد كه موجب كوتاه شدن طول روز و افزایش زمان تاریكی شب میشود. اما از آغاز زمستان یا انقلاب زمستانی، خورشید دگرباره بسوی شمال شرقی باز میگردد كه نتیجه آن افزایش روشنایی روز و كاهش شب است. به عبارت دیگر، در ششماهه آغاز تابستان تا آغاز زمستان، در هر شبانروز خورشید اندكی پایینتر از محل پیشین خود در افق طلوع میكند تا در نهایت در آغاز زمستان به پایینترین حد جنوبی خود با فاصله 5/23 درجه از شرق یا نقطه اعتدالین برسد. از این روز به بعد، مسیر جابجاییهای طلوع خورشید معكوس شده و مجدداً بسوی بالا و نقطه انقلاب تابستانی باز میگردد. آغاز بازگردیدن خورشید بسوی شمالشرقی و افزایش طول روز، در اندیشه و باورهای مردم باستان به عنوان زمان زایش یا تولد دیگرباره خورشید دانسته میشد و آنرا گرامی و فرخنده میداشتند. در گذشته، آیینهایی در این هنگام برگزار میشده است كه یكی از آنها جشنی شبانه و بیداری تا بامداد و تماشای طلوع خورشید تازه متولد شده، بوده است. جشنی كه از لازمههای آن، حضور كهنسالان و بزرگان خانواده، به نماد كهنسالی خورشید در پایان پاییز بوده است، و همچنین خوراكیهای فراوان برای بیداری درازمدت كه همچون انار و هندوانه و سنجد، به رنگ سرخ خورشید باشند. بسیاری از ادیان نیز به شب چله مفهومی دینی دادند. در آیین میترا (و بعدها با نام كیش مهر)، نخستین روز زمستان به نام «خوره روز» (خورشید روز)، روز تولد مهر و نخستین روز سال نو بشمار میآمده است و امروزه كاركرد خود را در تقویم میلادی كه ادامه گاهشماری میترایی است و حدود چهارصد سال پس از مبدأ میلادی به وجود آمده؛ ادامه میدهد. فرقههای گوناگون عیسوی، با تفاوتهایی، زادروز مسیح را در یكی از روزهای نزدیك به انقلاب زمستانی میدانند و همچنین جشن سال نو و كریسمس را همچون تقویم كهن سیستانی در همین هنگام برگزار میكنند. به روایت بیرونی، مبدأ سالشماری تقویم كهن سیستانی از آغاز زمستان بوده و جالب اینكه نام نخستین ماه سال آنان نیز «كریست» بوده است. منسوب داشتن میلاد به میلاد مسیح، به قرون متأخرتر باز میگردد و پیش از آن، آنگونه كه ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه نقل كرده است، منظور از میلاد، میلاد مهر یا خورشید است. نامگذاری نخستین ماه زمستان و سال نو با نام «دی» به معنای دادار/خداوند از همان باورهای میترایی سرچشمه میگیرد. نخستین روز زمستان در نزد خرمدینانی كه پیرو مزدك، قهرمان بزرگ ملی ایران بودهاند (كه هنوز هم حامیان سرمایهداری لجام گسیخته اندیشههای عدالتجویانه او را سد راه منافع طبقاتی خود میدانند) سخت گرامی و بزرگ دانسته میشد و از آن با نام «خرم روز» یاد میكرده و آیینهایی ویژه داشتهاند. این مراسم و نیز سالشماری آغاز زمستانی هنوز در میان برخی اقوام دیده میشود كه نمونه آن تقویم محلی پامیر و بدخشان (در شمال افغانستان و جنوب تاجیكستان) است. همچنین در تقویم كهن ارمنیان نیز از نخستین ماه سال نو با نام «ناواسارد» یاد شده است كه با واژه اوستایی «نوسرذه» به معنای «سال نو» در پیوند است. هر چند برگزاری مراسم شب چله و میلاد خورشید در سنت دینی زرتشتیان پذیرفته نشده است؛ اما خوشبختانه اخیراً آنان نیز میكوشند تا این مراسم را همچون دیگر ایرانیان برگزار كنند. متأسفانه در گاهشماری نوظهوری كه برخی زرتشتیان از آن استفاده میكتتد و دارای سابقه تاریخی در ایران نیست، زمان شب چله با 24 آذرماه مصادف میشود كه نه با تقویم طبیعی انطباق دارد و نه با گاهشماری دقیق ایرانی و نه با گفتار ابوریحان بیرونی كه از شب چله با نام «عید نود روز» یاد میكند. از آنرو كه فاصله شب چله با نوروز، نود روز است. امروزه میتوان تولد خورشید را آنگونه كه پیشینیان ما به نظاره مینشستهاند، تماشا كرد: در دوران باستان بناهایی برای سنجش رسیدن خورشید به مواضع سالانه و استخراج تقویم ساخته میشده كه یكی از مهمترین آنها چارتاقی نیاسر كاشان است كه فعلاً تنها بنای سالم باقیمانده در این زمینه در ایران است. پژوهشهای نگارنده كه در سال 1380 منتشر شد (نظام گاهشماری در چارتاقیهای ایران)، نشان میدهد كه این بنا بگونهای طراحی و ساخته شده است كه میتوان زمان رسیدن خورشید به برخی از مواضع سالانه و نیز نقطه انقلاب زمستانی و آغاز سال نو میترایی را با دقت تماشا و تشخیص داد. چارتاقی نیاسر بنایی است كه تولد خورشید بگونهای ملموس و قابل تماشا در آن دیده میشود. این ویژگی را چارتاقی «بازه هور» در راه نیشابور به تربت حیدریه و در نزدیكی روستای رباط سفید، نیز دارا است كه البته فعلاً دیواری نوساخته و الحاقی مانع از دیدار پرتوهای خورشید میشد. رضا : غیاث آبادی |
| |
|
|
|
نفرین به آتشزن
سالها بود
خموشی وشکست
برتو بیداد نمود
وتوبا مهر سکوت
لب فروبستی
چو مرغ قفسی
رنجهای بیکسی را
می کشیدی
سالها بود
که آواز شکوه یی
از گلوی تو برنخاست
حتی آنگاه
که ذره ذره
می مردی
سالها بود
که زیر چادر
اشک می ریختی
وچه تلخی که چشیدی
مرا ببخش خواهر!
همجنس مهربان
همجنس ناتوان
همجنس بی زبان
چه میتوان گفت:
به بی شرمی آتش
به بیرحمی مردان
به اندیشه های کفرزن
و به نازن های
دشمن من
من ازدورها نظاره میکردم
به آتش تنی تو
همنگامی که میسوختی
می دیدم
خودرا در آن
پاک می کشیدی
آفرین ای زن
آتش تنی کن زن
نفرین به آتشزن.
فرشته حضرتی
هشتم عقرب 1385
به پیشگاه دختران و زنان دربندکشیده سرزمینم درغرب و درشرق، درشمال و جنوب و درمرکز کشورم، که خود را درآتش میسوزند و ذ لت را نمی پذیرند.
.
استــــــــــــادزلمی "صادق"
استادزلمی "صادق" فرزند حاجی عبدالحفیظ خان متولد سال 1327خورشیدی درقریه دشت خاورک ولسوالی کشم ولایت بدخشان،تحصیلات ابتدائی رادرلیسه کشم ،متوسطه راذرلیسه ابن سینا کابل،ثانوی رادردارالمعلمین اساسی کابل بپایان رسانیده ودرسال 1354ازپوهنحی روشان کابل سند فراغت حاصل نموداست.
سالها به صفت معلم درخدمت اولادوطن قرارداشت،موصوف دردوره های جوانی به سرایش شعر آغازکرد، اینک یک نمونهءازفـــــــــــــــرازهای شعردوره جوانی او:
سکه یادگار
ای بت عشوه گرنگر،زخم دل فگارمن
سنگ دلی چراکنی؟نیست دیگرقرارمن
بسمل ناز خویش را،زارونزارکرده ای
ازچه نمی کشی ورا؟ای مهءگلعذار من
کاسهءچشم آب شد ،خانهءدل خراب شد
مینگری و می روی؟ وای بحال زارمن
درسبق و کتاب من ،نیست بجز نام تو
عکس رخت بود بتا ، سکهء یادگار من
صبروقرارمن توئی ،داروندارمن توئی
آری!توئی بلی بلی،حاصل کاروبارمن
نسبتی نیست این مرا ،با توسرشقاوتی
ازچه کنی مرا چنین ،خواروذلیل یارمن
ای بت سیمتن چرا؟وعدهءخام می دهی؟
هفته وماه گذشته است،تابکی انتظارمن؟
رازتوفاش میکنم،صبرنمانده بیش ازاین
ای بفدات این سرم، چاره بکن بکارمن
"صادق"دلشکسته راگرتو نـــــــــــوازشی کنی
شعر سرا شود ترا ، خامهء آبدار من
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اظهار همدری
با بسیار افسوس خبر شدیم که آقای زلمی جان
یکی از دوستدارن این رسانه و دوست خـوبی
مابه سبب بیماری که بــــــرایش پیش آمده در بیمارستان مرکزی فیض آباد بستر میباشند.
ما از دربار پروردگــــار بزرگ به ایشان
شفای زودتر خواسته و تندرستی کامل خواهان هستیم.
غارت دومين كتابخانه باستاني بدخشان
كابل – قاچاقچيان آثار باستاني، در شمال افغانستان، آثار خطي كتابخانه اسماعيليان را با بيش از هفتصد سال قدمت غارت كردند.
به گزارش واحد مركزي خبر، اين كتابخانه، در منطقه «زيباك» استان بدخشان در شمال شرق افغانستان، دومين كتابخانه ي حاوي آثار نفيس است كه غارت مي شود.
اين كتابخانه غارت شده، افزون بر آثار مربوط به طايفه ي اسماعيليه، داراي صدها جلد آثار گرانبهاي پژوهشي و علمي دست نويس به همراه يك جلد شاهنامه بسيار بزرگ فردوسي بود.
دو سال پيش نيز از كتابخانه اي متعلق به طايفه اسماعيليه، در منطقه ي خلخان، صدها جلد كتاب دست نويس بسيار قديمي و نفيس به سرقت رفت.
به گفته ي منابع محلي، غارت و قاچاق آثار باستاني رو به افزايش است و قبرستان ها و زيارتگاه هاي رهبران مذهبي نيز از دستبرد قاچاقچيان در امان نمانده است.
این مطلب قبلا در روزنامه ( انیس ) چاپ کابل به نشر رسیده بود و بخش ادبـــی وهنری سایت تبییان ایران نیز این خبر را انتشار در 13 تیرماه سال 1382 انتشار کرده است . ما به نسبت اهمیت موضو ع این مطلب را یک بار دیگر به آگاهی میـــــــــرساند . از مسولان عرصه فرهنگ تقا ضا داریم تا در قسمت معرفی و دستگیری قاچاقبران این گنــجینه پر بها اقدام فرمایند.
اولینگ شهنک
مهر علی (وخانی)
جایم شه دُر ادبیات دانشکده
تعلیم تربیه دُر کابل دانشگاه
شُه کی اولینگ سایت انترنتی (زیبــــــاک پامیر بدخشان) شُه بُر کلی خُش کرکینی عنعنات مبارک شهنــــــم . امیدش ثرم که یم رسانه کــُـه ثرت
دُر وچ یوندکی ، زیکی کــــــــــــــانه آریایی ( شیکی وار ، اشکـاشم وار ، سنگلیچی وار زیبـــــــــاکی وار ، روشانی وارمنجانی وار ) برابر ثرت ، یم روی یهفر در بر درزد .
زیکی کانهی آریایی که ثه اثر طوفان فن ، جـــــانف به امن یوتکه . ده شه تن زخم یتکهین فـــُن که بُه هــــزار را لیچت ضربف یتک غل بُه یم میـــــــراث دُر جهین ات گنج خانه بدخشان دُر امن ور رشک . یم دیار زمهنیش به غفچ جـــدیت یم میــراث آبایی شتفی بر رقمی بفییو مشتدکف.
اوزکی بر اولیگ بار ثه بُر خگوار زیک نــــــوشتم کرک، بف شه وینم که ثم بسن غفچ کــــــــــــــوشش ثرم ثمن تهقیی تـــــــــــر نوشته ثرم.
برگردان به دری:
نخستین سخن
مهر علی ( وخانی )
دانشجو دانشکده ادبیات دانشگاه
تعلیم و تربیه کابل
تاسیس نخستین سایت انترنتی ( زیباک پامیر بدخشان) را به همه دست اندرکــاران و فرهنگ دوستان تبریک عرض نموده ،خواستار آن هستم تا این رسانه بتواند در جـــــــهت شگوفایی فرهنگ گهر بار مردم ما مصدر خـــــــــدمات شایان شده ، زمینه باروری و رشد زبانهای کهن آریایی ( اشکاشمی، سنگلیجی ، زیبــــــاکی ،واخانی، منجانی ،روشانی ....را مهیا نموده ، صحفهء ویژه را به این زبانها اختصاص دهد.
زبانهای کهن آریایی که ، از طوفانهای سهمگین حوادث جـــــــان سالم بدر برده اند .با تن زخم خورده خویش که هزار صدمه را متقبل شده اند ، هنـــوز این میراث در این گنج خانهء بدخشان محفوظ و سالم نگهداری شده است.و فرزندان این دیار با مــردانگی این میراث اجدادی را به نحوه شایسته آن حراست نموده اند .
من که برای بار نخست به زبان وخانی در این سایت این پیام را می نــــــــویسم ، لازم میدانم که از این به بعد هرچه بیشتر همه روشنفکران این سرزمین درین راستا کـــوشش و زحمت را متقبل شده و مطالبی تهیه کنند که جوابگوی نیاز های زمان باشد.
نخستین همایش سیاسی طیفی از سازمانها وفعال اپوزیسیون نظام در کابل تشکیل شد اخیراً نامه سیاسی – تشکیلاتی از سوی “ شورای متحد ملی” با مشارکت نیروهای فراوان سیاسی در کابل به امضا رسیده است. این نامه با این عنوان چشمگیری مینماید: “ شـــــــــورای متحد ملی اعضای کمیته اجراییه خویش را انتخاب نمود “ ! این نخستین بار نیست که اقدام در راه تشکیل یک جریان فراگیر سیاسی برای انسجـــــام مواضع نیروهای فکری در سمت اپوزیسیونی در برابر نظام سیاسی موجود، صورت میگیرد. پیش از ایــــن نیزمواردی بود که میتوانست همین منظور را تداعی نماید. شورای تفاهم ملی با مشارکت عناصر اساسی درفعالیتهای سازمانی مبتنی برسیاست معطوف به قدرت درافغانستان پیش ازین هم در آستانه ی انتخابات پارلمانی، تشکیــل شده بود. مهم اینست که بدیل اپوزیسیون برای نظام سیاسی آینده درافغانستان چه خواهدبود؟ هرچند که رویداد اجلاس نوبتی در شورای متحد ملی از تفاهم کلی و مششوافقت برسرســـاختار نظام فدرال خبر میدهد. اما هرچه باشد نفس کوششهای بیدریغ در سازماندهی و برگزاری یــــک چنین نشست فراگیر از نیروهای هم اندیش در ذیل یک نام، پیامد خوبی برای سیاستــــــــــهای رسمی نیروهای اپوزیسیون دولت درافغانستان است. این دست آورد میتواند پایه بلــــــــــــــوغ بیشتر فهم دموکراتیک از شرایط مبارزه برای سیاستگری و سیاست گرایی در آینده ی کشوررا تمثــــیل نماید. نشریه ی پیام مجاهد در شماره 31، سال دهم مورخ 29 میزان 1385، ذیل شماره مسلسل 498 خویش فشرده یی از متن این نامه سیاسی را با ذکر موارد ومبــــــــــــــــاحث، نام وشخصیت حقیقی وحقوققی افراد ونهاد های سیاسی- فرهنگی مشترک در این شورا را ذیلاً آورده است: شوراي متحدملي اعضاي كميته اجرائيه خود را انتخاب نمود سومين جلسه شوراي عالي، شوراي متحد ملي به تاريخ 26 ميزان با اشتراك نماينده گان احزاب سياسي، سازمان ها و شخصيت هاي مستقل عضو، برگزار گرديد.در اين جـــــــلسه، اساسنامه شورا به تصويب اعضا رسيد، و شورا اعضاي كميته اجرائيه خويش را شناخت.مرامنامه واساسنامه شورا، بيشترين بحث ها را در جلسات متعدد شوراي متحد ملي بخود اختصاص داده است. بخشي از مرامنامه كه بحث ها و سخن هاي زيادي را در محافل شــــــــــورا برانگيخت، اشاره به نوعيت نظام مطلوب براي افغانستان بود.به اين ارتباط در مرامنامه اعضــــــاي شورا براي آينده افغانستان، دولتی متحد اما غير متمركز (فدرال) پيشنهاد داشته اند. بحث و نتيجه گيري بر اين موضوع در جلسات متواتري تداوم يافت و با ابراز نظر موافقين و مخالفين، اجماع نظر براين استوار گرديد؛ تا اين بند ازمرامنامه عينيت تصويب گردد و نام احزاب مخــــــــالف با اين روش در حاشيه صورت جلسه ذكر شود. نكته قابل ملاحظه درمصوبات شوراي متحد ملي، توافق اتفاق آرا در پذيرش مواد مـــــــــــرامنامه و اساسنامه بود، به همين دليل، تأكيد بر نظام فدرالي بايد اجماع كلي را باخود مي داشت. بناءً بعد از برگزاري سه جلسه اعضاي شوراي عالي، در سومين جلسه اين مهم مورد تصويب قرار گرفت. موضوع ديگر چگونگي عضويت درشوراي اجرائيه بود كه مطابق فيصله، نماينده گان احــــزاب وسازمان هاي عضو، بدون رأي گيري مي توانند عضويت شوراي اجرايي را كمايي نماينـــــد كه اين تعداد اعضا، نيمي از شوراي اجرايي را تشكيل مي دهند. يك ربع شوراي اجرايي از بين وكـــــــلاي شوراي ملي و ربع ديگر آن به صورت انتخابي از بين شخصيت هاي مستقل برگزيده مي شوند. قابل تذكر است كه در دومين جلسه اعضاي شوراي عالي متحد ملي، در پي انتخاباتي، دكـــــــــتر محي الدين مهدي مطابق اساسنامه به مدت سه ماه به رياست شوراي متحد ملي انتخــاب شد شوراي متحد ملي، از عضويت تمامي احزاب و نهاد هاي همسو، استقبال مي نمايد تا كنــــــــون احزاب و نهادهاي اشتراك كننده در شوراي متحد ملي به قرار ذيل اند. 1- حرب مردم مسلمان افغانستان ۲- جمعيت اسلامي افغانستان 3- كنگره ملي افغانستان 4- جهش جوانان افغانستان 5- اتحاديه ناشران و كتابفروشان 6- جنبش دانشجويي 7- حزب عدالت ورفاه افغانستان 8- شوراي سراسري علماي افغانستان 9- نهضت اسلامي افغانستان 10- حزب آرمان مردم افغانستان 11- حزب تفاهم ودموكراسي افغانستان 12- شوراي انسجام اقوام قزلباش 13- اتحاديه جوانان 14- اتحاديه روشنفكران جوان افغانستان 15- شوراي بدخشاني هاي مقيم كابل 16- دافغاني حوانانوخپلواك پرمختيايي سازمان 17- انجمن فرهنگي خراسان 18- شوراي هماهنگي ملي اقوام افغانستان 19- انجمن اخوت جوانان افغانستان 20- بنياد موسيقي افغانستان 21- سازمان خانه بدوشان افغانستان 22- مجتمع فرهنگي پژوهشي فارابي 23- دلوگر حوانانو اومحصلينو تولنه 24- سازمان حمايت از بيوه زنان ويتيمان 25- اتحاديه استادان پلتخنيك 26- حزب صلح ملي 27- شوراي همبستگي اقوام افغانستان 28- اتحاديه دانشجويان جوان 29- اتحاديه دانشگاه هاي افغانستان 30- قوماندان گدامحمد خالد 31- استاد رفعت 32- استاد نيلاب رحيمي 33- سيدعلم فرياد 34- عبدالحفيظ منصور 3- استاد كوهستان 36- استاد ظفري 37- مولوي محمدنبي 38- استاد صادق 39- سنجني 40- رحمت الله نهضت يار 41- دگروال صاحب گل محمد 42- خانم ذاكره 43- خانم فوزيه 44- داكتر محمد گل كوهدامني 45- انجنير شفيع الله سالك 46- صديق الله توحيدي
|
آرامگاه ناصرخسرو نیازمند توجه جدی است!
دکتورلعـــــــل زاد استاد دانشگــــــــــاه
بـگذر ای بـاد دلـفروز خـراسانی! بر يکی مانده به يمگان درّه، زندانی
ُ برده اين چرخ جفا پيشه به بيدادی از دلش راحت و زتنش، تن آسـانی
گشته چون برگ خزانی زغم غربت آن ُرخ ِ روشن ِ چـون لالة ُنعمـانـی
بی گناهی شده همواره بر او دشمن ترک و تازیّ و عراقی و خراسانی
بلی سخن برسرآرامگاه بزرگمرد زبان، فرهنگ وادبیات کهنسال خراسان زمین - ناصرخسرو- در یمگان بدخشان است. یمگان دره ایست نسبتا تنگ ولی نهایت زیبا، سرسبزوشاداب با کوههای سر بفلک کشیده ودشوارگذاریکه دروسط آن دریای کوکچه با آب زلال آن جریان دارد. این همان دره ایست که ناصربزرگ حدود یکهزارسال قبل ازامروزبآنجا پناه برده واین دره را پناگاهی خود انتخاب میکند ویا بقول خودش، خود را درآن "زندانی" میسازد! درهمین درۀ دور افتاده وزیباست که این حکیم ودانشمند بزرگ باقیمانده عمرخود را (حدود 25 سال) درآن سپری نموده وبیشترین اشعار وآثارگرانبهای خویش را ایجاد میکند:
من گشته هزيمتی به يمگانم در بـی هيچ گــنه، شـده به زنهاری
چون ديو ببـُرد خان ومان از من به زين بـه جهان نيافتم غـاری
درماه سپتمبرسالجاری ضمن سفری کوتاهی باین دره افسون برانگیز، بزیارت آن پیربزرگوارنایل گردیده وفلمی ازآن تهیه نمودم. بلی - آرامگاه این حکیم بزرگ دردامنه ای بلند، سرسبز و پوشیده ازدرختان ودربین پشته ای سنگی- ریگی یی قراردارد که اطراف آن دراثربارندگیها وغیره عوامل طبیعی وغیرطبیعی (کندنکاریها) درجریان یک هزارسال (!) مورد فرسایش وریزش قرارگرفته وخطرلغزش وفروپاشی آن وجود دارد (موجودیت سنگریزه ها ویک توتۀ بزرگی ازین پشته درقسمت پایین آرامگاه نشانه ریزش دوامدارپشتۀ بزرگی است که آرامگاه دربالای آن قراردارد) که یارب چنین مبادا!
دربالای پشته، تعمیرمحقری بادیوارهای سفید شده قراردارد که بنا بگفته "مجاور" آن قدامت 400 ساله داشته وتاریخ تعمیرآن درچوبهای آن حک شده است. درپیشروی تعمیر، محوطه نسبتا همواری با پنجه چنارهای بزرگ وجود دارد که ازآنجا یک منظره نهایت زیبایی از دره یمگان را درمقابل چشم بیننده قرارمیدهد، توگویی ارزش چنین منظره ای دلفریبی را ناصربزرگ 1000 سال قبل ازامروز حتی برای مرقد وآرامگاه خود هم میدانسته است!نمای آرامگاه ازپایین دامنه: پشته ای سنگی- ریگی که دربالای آن تعمیر سفید رنگ دیده میشود
پیشروی آرامگاه که دربالای پشته قرار دار
تمام ستونها، تیرها و دستکهای تعمیردرمحوطه ورودی ودرداخل آرامگاه بطورنهایت زیبایی کندنکاری شده وبا آیتهای از کلام الله مجید برنگهای مختلف مزین گردیده است. حکایت زیبایی درمورد چگونگی دفن جسد ناصرخسرو دراین مکان نقل شده که بسیاردلچسپ میباشد:
"پیربزرگوار خود ماده ای مایعی ازگیاهان وبته های کوهی تهیه نموده وآنرا در بوتلی ذخیزه میکند. به برادرخود وصیت میکند که پس ازمرگش تابوت او را دربین دو سنگی دروسط همین پشته بگذارد وآن مایع را دربالای هردو سنگ بریزد وبعدا خودش دربالای شتری نشسته وبدون اینکه بعقب نگاه کند سفرنموده ودرهرجاییکه شتر توقف نماید همانجا مسکن گزین شود. ازبرادرموصوف نقل میشود که بعد ازوفات آن بزرگوار، مطابق وصیتش، تابوت اورا دربین همان دو سنگ میگذارد ومایع را دربالای سنگها میریزد. درینوقت هردوسنگ جوشیده، آهسته آهسته نزدیک گردیده وبهم طوری میچسبند که تابوت را میپوشانند! خودش بعدا به شتر سوار شده وهنگام حرکت (بنا بمهروعطوفت برادری) بعقب نگاه میکند ومیبیند کسسه مخلوق بیشماری برسرقبربرادرش گردهم آمده اند. همین است که بیهوش میشود ووقتی بهوش میآید که شترش درمحلی توقف نموده که آنجا را امروزمشهد مینامند ومرکز شهرکشم است". مرقد موصوف نیزدرمشهد زیارتگاه مشهوری است.
البته حکایات تلخ دیگری نیزدرمورد این آرامگاه وجود دارد:
1. یکجلد قرآن بزرگ و نهایت زیبای قلمی که بقلم آن بزرگواردرپوست آهو نوشته وبا آب طلا مینا کاری شده تا سالیان آخردربین صندوقی دراین مرقد نگهداری میشده که متاسفانه درزمان داود خان با چال وفریب وببهانه نگهداری درآرشیف ملی بکابل انتقال داده شده است. اینکه این اثرگرانبها اکنون وجود دارد یا نه، مسئولین وزارت فرهنگ وجوانان کشورمعلومات خواهند داشت!
2. درسالیان آخر یکتعداد "وهابی ها" باین آراگاه هجوم آورده، دروازه آنراشکستانده، تکه های ابریشمی قدیمی بالای مرقد راپاره نموده، بعضی آیه های مزین بردستکها را با برچه کنده وبعد ازلت وکوب "مجاور" آن میخواستند این آرامگاه را ویران نمایند که خوشبختانه باثرمداخله مردم محل ازاین فاجعه جلوگیری بعمل آمده است.
3. درجریان سالجاری یکتعداد جنایتکاران وغارتگران آثارباستانی شبی داخل مرقد گردیده وبه کندنکاری پرداخته بودند که صدماتی بمرقد وارد گردیده است. اینکه دراثراین کندنکاری چیزی ربوده شده یا نه، کسی چیزی نمیداند (ویا نمیگوید)! این مطلب دروسایل اطلاعات جمعی برونمرزی نیزانعکاس یافته بود.
صرفنظرازینکه آرامگاه این بزرگمرد تاریخ وفرهنگ کشورما بنا بملاحظاتی هیچگاهی مورد لطف وعطوفت مقامات وحکومات گذشته افغانستان نبوده است، درحالیکه میبایست زیبا ترین تعمیری (که شایسته آنست) برای مرقد آن اعمارمیگردید تا ازیکطرف حق بزرگداشت ازآن حکیم بزرگ ادا میگردید واز طرف دیگرمحل مناسبی برای زایرین فرقه اسماعیلی، جهانگردان وسایردوستداران آن فیلسوف بزرگ دراین مکان نهایت زیبا وتوریستیک (گردشگری) فراهم میگردید، بآنهم ازمقامات مسئول کشور(وبخصوص وزارت فرهنگ)، فرقه اسماعیلی وسایر دوستداران آن بزرگمرد خراسان زمین تقاضا دارم تا درقسمت خطراتیکه متوجه این آرامگاه است (بخصوص لغزش وفروپاشی پشته ایکه مرقد درداخل آن قراردارد) توجه جدی مبذول داشته وتدابیرواقدامات عملی جهت حفظ ومراقبت آن اتخاذ نمایند!
مختصرمطالبی درمورد زندگی، شخصیت و مقام ناصرخسرو:
ناصرخسرو یکی ازنابغه های فکری، شاعر، نویسنده، متکلم، فیلسوف، جهانگرد و مبلغ اسماعیلی خراسان زمین درقرن یازدهم میلادی است! تا چهل سالگی درعیش وعشرت گذرانیده واما بعد ازآن بدنیا پشت پا میزند. شعررا تیغی میسازد بر علیه ریاکاران، فاسدان وجنایتکاران. ازعشق بیزاری میجوید ودرتلاش پند وموعظه همگان برمیآید. اوزاهد وپرهیزکاریست که ازآلودگیها دوری میکند اما بیدین، قرمطی ودشمن خدا خوانده میشود، با وجودآنهم درکوبیدن جنایتکاران، قشریون وعمال جوروستم زمان خود هیچگونه تردیدی بخود راه نمیدهد!
حکیم ابومعین ناصربن خسرودرسال 1004م درقبادیان بلخ بدنیا میآید. علوم متداول زمان را در همین شهر فرا میگیرد. تا چهل وچند سالگی منحیث کارگذار، دبیرومستوفی دردستگاه غزنویان (سلطان محمود وسلطان مسعود) کارنموده وسپس دردستگاه طغرل سلجوقی مقام درباری دارد. بمطالعه فلسفه وادیان میپردازد وحتی درعلوم طب، نجوم، فلسفه و ریاضیات نیزتبحرپیدا میکند. چنانچه خودش میگوید:
به هر نوعى که بشنيدم ز دانش نشستم بر در او من مجاور
نماند از هيچگون دانش که من زان نکردم استفادت بيش و کمتر
پيوستن او به دربار سرآغاز کامجويىها و شرابخوارىهاى او است. خود او پس از آنکه از این آلودگیها کناره میگیرد، خود را بخاطر آن کارهای بيهوده اش اينگونه ملامت مىکند:
اندر محال و هزل زبانت دراز بود و اندر زکات دستت وانگشتکان قصير
برهزل کرده وقف زبان فصيح خويش بر شعر صرف کرده دل و خاطر منير
آن کردى از فساد که گر يادت آيدت رويت سياه گردد و تيره شود ضمير
چشمت هميشه مانده به دست توانگران تا اينت پانذ آرد و آن خز و آن حرير
دراین عصربازار جدال های مذهبی بین پیروان مذاهب مختلف نهایت داغ بوده ودراین راه از هیچگونه وقاحت وبیشرمی نیز پرهیز نمیگردد که با طبع پرشوروآزاده ناصرخسروسازگاری ندارد. درچنین شرایطی، ناگاه تحولی دردرون او پدیدار میشود بطوریکه (درسال 1045 م) در یک خواب روحانی باو توصیه میشودکه از"خواب 40 ساله" برآید، ازسرمستی وباده گساری بپرهیزد وبرای وصول به "حقیقت" عزم سفرکند. لذاتصمیم میگیرد، همه امتیازات زندگی در دربارسلاطین سلجوقی را رها میکند و رهسپارحج میشود!
او از بخشهاى شمالى ايران آنروزی (مرو) به سوريه و آسياى صغير و سپس فلسطين، مکه، مصر و بار ديگر بمکه و مدينه میرود و پس از زيارت خانه خدا از بخشهاى جنوبى ايران آنروزی به وطن بازگشته وعازم بلخ میشود. پيامداین سفرهفت ساله و سه هزارفرسنگى براى اودگرگونى عمیق فکرى و براى ما "سفرنامه" او است. سرزمينهايى که ناصرخسرو از آنها عبورنموده، بخشى زير نفوذ سلجوقيان بوده است وبخشى رافرمانروايان محلى اداره میکردند. برمصر، شام و حجاز خلفاى فاطمى فرمانروایی داشتند.
دراین سفرناصرخسرو ازشهرها، اقوام ومذاهب مختلف دیدارکرده ودرهرشهرودیاری با علما، بزرگان وامیران بسیاری ملاقات مینماید. "سفرنامه" او، درواقع، گنجینۀ ازاطلاعات ارزشمند جغرافیایی ومردم شناسی است که مارا با فرقه ها ومذاهب، شهرنشینی، مدارس، بازارها، پیشه وری وصناعت، معماری شهرها، سازمانهای اداری وطبقات اجتماعی، طرز زندگی وریخت ولباس و آداب وسنن اقوام مختلف درقرن یازدهم میلادی آشنا میکند. ازنظرزبان ونگارش، "سفرنامه" ازاستواری، ایجاز، سادگی و شفافیت خاصی برخوردار است وازین نظربجرأت میتوان آنرا ازشاهکارهای نثر پارسی بشمارآورد.
ناصرخسرو اولين كسى است كه سفرنامه حج نوشته است. ابن جبير از قرناطه اسپانيا دومين نفرى است كه چنين کاری انجام داده (135 سال پس از وى) و سومين نفر، ابن بطوطه مراكشى است كه 276 سال پس ازناصروخسروسفرنامه حج نوشته است. قابل ذکراست كه ماركوپولوى مشهور224 سال پس ازناصرخسرو سفرنامه خود را نوشته ولی بهيچوجه دقت ناصرخسرو را نداشته و سفرنامه او بسيارعاميانه است. پس از اين سه تن، اشخاص زیادی از كشورهاى اسلامى وغیراسلامی بحج رفته و گزارش سفر خود را نوشته اند، اما ناصرخسرودر اين كارنتنها پيشرو بوده، بلكه سفرنامه او ازهرنظر برتارك همه اين كتابها میدرخشد.
ماندگارى سه ساله ناصرخسرو درمصر باعث آشنايى او با پيروان فرقۀ اسماعيلي وپذيرش آيين آنان میشود. از آنجا که پيروان اسماعيلی به خردورزى اهميت زيادى قایل بودند، ناصرخسرو به آن فرقه گرايیده و بجايگاهى دست میيابد که درمصر بخدمت خليفۀ فاطمى مصر، المستنصر بالله ابوتميم معد بن على میرسدوازسوى اوبعنوان "حجت خراسان" برگزيده میشود وسپس برای تبليغ عقايد اسماعيلی عازم خراسان میگردد.
اسماعيليان بعنوان شاخۀ ازمذهب شيعه، بجای دوازده امام، فقط به هفت امام باورداشته ومعتقداند که پس ازمرگ امام جعفرصادق، پسرش (اسماعيل) امام هفتم است و پس از وی نيز فرزندش (محمد) "قائم موعود" بشمارمیرود. این فرقه که در تاريخ مذاهب اسلامی به نامهای باطنی، رافضی، قرمطی، سبعیـّه، ملاحده و ... نيزیاد شده است، بخاطرتوجه به "باطن" اديان، اعتقاد به تأويل و تفسيرشريعت و خصوصاً بخاطر تأکيد بر خِرَدگرائی، آزاد انديشی، آسان گيری و مدارا نسبت باديان ديگر، مقبول بسياری از متفکران آنعصرقرارگرفته است. این خصوصیات مذهبی متفکران اسماعيلی در نزد بسياری از"عوام" يا پيروان ساده آن، بمفهوم عدم ضرورت انجام فرايض دينی پنداشته شده وبهمين جهت، تعاليم اين فرقه ازآغاز با مخالفت شديد شريعت مداران وسنت پرستان ظاهربين روبروبوده است. بدین علت، تاريخ اسماعيليان همیشه با شکنجه، آزار و کشتارهای بیرحمانه پيروان اين فرقه همراه بوده است.
خلفای اسماعيلی در مصر، خود را از نوادگان فاطمۀ زهرا (دختر پيامبر اسلام) میدانستند وبه همين جهت به "فاطمی" مشهور شدند. دوران حکمفرمائی فاطميان مصر(909 - 1171 م) در مجموع با رفاه اجتماعی، آزادی عقايد واديان، ترويج فرهنگ و فلسفه، تشويق بازرگانی وپيشه وری همراه بوده است. با اين سياست نسبتاً عادلانه، فاطميان مصر، رقيب بسيارخطرناکی برای خلفای عباسی - که خود را "جانشينان برحق پيغمبر" می دانستند - بشمار میرفتند.
ناصرخسرو در بازگشت بوطن بترويج مذهب اسماعيلي، دعوت بسوي خليفه فاطمي و مباحثه با علماي اهل سنت میپردازد. اما ديري نمیگذرد كه براثر دشمني و مخالفت متعصبان و علماي اهل سنت و حكام سلجوقي ناگزير به ترك بلخ میشود. خود دراين باره میگويد:
در بلخ ايمن اند زهر شرى میخوار و دزد و لوطى و زنباره
ور دوستدار آل رسولى تو چون من ز خان و مان شوى آواره
سپس به نيشاپورومازندران و سرانجام به يمگان بدخشان، درميان كوهها پناه میبرد ودرخلوت آن سرزمين کوهستانى بنگارش آثارخویش میپردازد. ناصرخسرو درمورد تعداد آثارخویش میگوید:
منگربدین ضعیف تنم زانکه درسخن زین چرخ پرستاره فزونست اثرمرا
یکتعداد آثارناصرخسروقرارذیل معرفی گردیده است:
1. سفرنامه
2. ديوان شعر
3. زادالمسافرين، دراثبات باورهاى پايهاى اسماعيلىها به روش استدلال است.
4. وجه الدين(روى دين)، در تاويلها و باطن عبادتها و فرمانهاى دين به روش اسماعيليان است.
5. سعادت نامه
6. روشنايى نامه(منظوم)
7. خوان اخوان، پيرامون باورهاى دينى اسماعيليان است.
8. شش فصل(روشنايى نامه نثر)
9. گشايش و رهايش
10. عجائب الصنعه
11. جاممع الحکمتين، شرح قصيدهى ابوالهيثم احمد بن حسن جرجانى
12. بستان العقول، در دست نيست و تنها در جامع الحکمتين از آن نام برده است.
13. لسان العالم، در دست نيست و تنها در جامع الحکمتين از آن نام برده است.
14. اختيار الامام و اختيار الايمان، در دست نيست و تنها در جامع الحکمتين از آن نام برده است.
15. رساله الندامه الى زاد القيامه، زندگینامه اى خود نوشت که برخى به او نسبت دادهاند.
در ديوان او بغیرازستايش بزرگان دين و خلفاى فاطمى از ستايش ديگران، وصف معشوق و دلبستگىهاى زندگى چيزى وجودندارد و حتى وصف طبيعت نيز بسيار اندک است. هر چه هست پند و اندرز و روشنگرى است. گاهى نيزازدانشهاى زمان خود (مانند فلسفه، پزشکى، اخترشناسى و شگفتىهاى آفرينش) درقصيدههاى خود جاى میدهد تا ازاينطریق خواننده را به تفکر وا دارد. او شيفته خردورزى است و شعرى را می پسندد که شنونده را به فکرکردن بکشاند.
پيرامون پيوند ادب و سياست در شعر ناصرخسروگفته میشود:"هيچ شاعرى در زبان فارسى از حکومتى با آنهمه تلخى حرف نزده است که ناصرخسرو از سلجوقيان. عزنوىها راهم البته قبول ندارد. با حسرت ازدوران سامانى ياد میکند که به فرهنگ وايرانيت ارادت داشتند. اويک شاعر بتمام معنا سياسى است. هرحرفى میزند، يک منظور اجتماعى در پشت آن نهان دارد". چنانچه ضمن ستایش اززبان پارسی، با غرورتاکید میکن
من آنم کـه در پـای خوکـان نـریـزم مر اين قيمتی ُدّر ِ لفظِ دری را
ناصرخسرو سقوط وانحطاط اخلاقی واجتماعی مردم خراسان را پس از حمله و استيلای ترکمانان سلجوقی چنين وصف نموده است (که فکرمیکنم پس ازگذشت 1000 سال، هنوزهم بیانگردقیق وضع خراسان وخراسانیان باشد؟):
خاتون و بگ و تگين شده اکنـون هر ناکس و بنده و پرستاری
ديوی ره يـافت انـدرين بوستـان بد فعلی و ريمنی و غدّاری
بشـکـست و بـکـند ســروِ ِ آزاده بنشاند بجای او سپيداری
٭ ٭ ٭
دجّال را نبينـی بر اُمّـت مـحمد گسترده در خراسان، سلطان و پادشائی؟
بازار زهد، کاسد. سوق فسوق، رايج افکنده خوار، دانش، گشته روان، مرائی
٭ ٭ ٭
که اُوباشی همی بی خـان و بـی مـان در او امــروز، خـان گشتند و خاتون
نبـاتِ پُـربـلا، ُغـّز است و قـبچـاق کـه ُرسـته ستند بـر اطراف جيحون
هـمی خـوانند بـر مـنبر زمسـتی خـطيبان، آفـرين بـر ديـو مـلعون
٭ ٭ ٭
فعل، همه جُور گشت و مـکر و جفـا قـول، هـمه زرق و غـدر و افسون شد
چاکر ِ نان پاره گشت فضـل و ادب علـم بـه مکـر و بـه زرق معجــون شـد
زهد و عدالت، ُسفال گشت و حَجَر جـهل و سَفــه، زرّ و ُدرّ مکنون شـد
سر به فلک بر کشيد بی خِرَدی مـردمی و ســروری در آهـون شــد
بـاد ِ فـرومــايـگی وزيــد، وزو صـورت نيـکی نــژند و محــزون شـــد
خاک خراسانم چو بود جای ادب مـعدن ديــوانِ نــاکس اکــنون شـــد
حکمت را خانه بود بلخ و کنون خــانه اش ويــران و سخت وارون شد
درسراسرقرن يازدهم میلادی هيچ شاعری همانند ناصرخسرو برضد مظالم اجتماعی، سالوس و ريای فقهای حاکم پيکارنکرده است:
ای حيلت سازان! ُجهلای علما نام! کــز حيلـه مر ابليس ِ لعين را وزرائيد
ايــزد چو قضــای بد بر خلق ببـارد آنـگاه شما يکــسره در خورد قضـائيد
چون ُحکم فقيهان نَبوَد جز که به رشوت بی رشوت هر يک ز شما خود فقهائيد
گر راست بخواهيد چو امروزِ فقيهان تـزويرگــرانند شمـا اهــل ريـائــيد
چون خصم سر ِ کيسة رشوت بگشايد در وقـت، شما بند شريعت بگشــائيد
اندر طلب حکم و قضا بر درِ ِ سلطان مـانند عصــا مانده شب و روز بپائيد
با جهل، شما در خورِ نعليد به سر بر نه در خورِ نعلی که بپوشيد و بيائيد
ناصرخسرو آنجا که از درون و دلتنگی های خويش میگويد به "جوهرشعر" نزديک میشود. چنانچه اشعاراو در يادِ يارو ديارش جلوه ای خاص مییابد:
سلام کن ز من اي باد، مر خراسان را مر اهل فضل و خِرَد را نه عام و نادان را
خبر بياور ازيشان بمن، چو داده به وی ز حالِ من به حقيقت خبر مرايشان را
بگوی شان که جهان، سروِ من چو چنبر کرد به مکرِ خويش و، خود اينست کار کيهان را
کنون که ديو، خراسان به ُجمله ويران کرد از او چگونه ستانم زمينِ ويران را
٭ ٭ ٭
ای باد عصر! گرگذری بر ديـار بــلخ بگذر به خانه من و آنجا جوی حال
بنگر که چون شداست پس از من ديار من با او چه کرد دهر جفا جوی بد فعال
ترسم که زير پای زمانه خراب گشت آن باغ ها خراب شد و آن خانه ها تلال
ای بی وفا زمانه چه جوئی همی ز من کـز بس مِحال هات مرا ديگرست حال
آن روزگار چون شد و آن دوستان کجا؟ ديــدارشان حـرام شد و يادشان حلال؟
سرانجام صدای سرکش ناصرخسروبسال 1088 م درتنهائی های غربت يمگان خاموش میگردد، اما دو سال بعد طلوع فدائيان اسماعيلی در قلعه الموت برهبری حسن صبـّاح، طليعه فريادهای ديگرمیشود:
نکــوهش مکن چـرخ نيلوفــری را برون کن ز سر بادِ خيره سری را
بسوزند چوب درختــان بـی بــر سزا خود همين است مر بی بری را
درخت تو گــر بـارِ دانش بــگيرد بــه زيــر آوری چــرخ نيـلوفــری را
من آنم که در پای خوکان نريزم مــر ايــن قيمتی ُدرّ ِ لـفظ دَری را
روحش شاد بادا!
.
بسم تعالی
میگویند برای شاعر ، زمان مفـــهوم ندارد؛ زمان تولد شعر او زمان اوج شهرت روز افزون اوست. اما این باور که هـــر زمان وهر عصری دارای مخـــــــــــتصات جداگانه خود است، با تـــــــــــــــــــوجه به این مقتضـــــــــــــیات شاعر نیز مجبور است سخن خود را با اقتضـــــــــــــــــــــای زمان ،خواستهـــــــــای ملی ومذهــــــبی محیط ادبی واجتمــاعی، پنداشت مردم ودرجه درک آنها رنگ و صورتی خــــــــــــاصی بدهد . گـــــــــــرچه این حقـــیقت است که هیچ زمانی گنجایش درک اندیشه های بلند عرفانی بزرگان را نداشته است.
اما من به طرزاندیشه ،صحت کلام وحقیقت هر شعرم سخت اعتقاد دارم وبا الهام از دریافـــتهای عرفانیم این چند شعر گـــــــــونه راکه درقالب غزل اندواز مجموعه های شعری ام گلچین شده ، تحت عنــــــــــــــوان " اجرهجران " پیشکش هم عقیده های خود وسایر عـــــــــارفان عزیز کردم ، تاباشد محتوا وآهنـــــــــگ این اشعار لحظـــــاتی آنها را بیرون ازین روزگار برزخ ناباوری مردمــــــــان برده ودر عاــــــلم آرامش بخش روحـــــــــــــــــــانی سیر وسیــــــــاحت دهد.
امید وارم این مجــــــموعه روشنگرگوشه از حقیقت ناب اعتقادی ما شده وشــعر هایش ( به همین نوای عرفانی ) به هر آدمی همـــــــــــــــدم وهمنواباشد .در اخیربجاست از آنهای که در قسمت چــــاپ و انتشار این مجموعه به من همکاری کرده اندابراز سپاس شود.
بهشت دین
من آشنای عشـــــــقم اسرار من همین است
من همنشین هجرم مقصود من در این است
من عمر از فراقــــــــــش رنجور درد بودم
آخر به من امـــــــیدی دیدار در زمین است
این آرمان پاکـــــــــم انشا الله شود ســـــــبز
دیدار روی جانان بر من بهـــشت دین است
هر اعتراض دشــــمن در من نمی کند سود
این اصل مغز عرفـان منظور زائرین است
تا هر کجا باشد اصـــــــرار میکــــــــنم من
اصول پاک اســـــلام دارای این چنین است
خوشا به حال آنکس اســـــــرار امر دانست
مــــنـــکر اگر شود کس جاهل ولادین است
بشتاب ای مســـــــــــلمان دیدار کن زیارت
کین بهـــــــترین مطاع از حج اکبرین است
شمس زمان من
اثبات که از پرتو خورشـــــــید عیان است
د رصورت معشوق درخشانتر ازآن است
پاینده بود حکمــــــــــــت این نوردرخشان
در نسل که شایســـته این نام نشان ا ست
بر چشم خـــــــــرد بین رسا باور این امر
یک اصل بـرازنده هر دورو زمــان است
همـــــــــواه همی واقف اسرار سخن گفت
با حکمت از شعر که محصول زبان است
رندان همه گفتنــــــــــــــد می وباده ساغر
این تشبیــــــــــه عالی هدفش نیز بر آنست
آن شمس که میگفت خــــــــدا مولویی بلخ
این شمس زمان من او هر دو همـان است
مـــــــــنظور که من دارم از این گفته زیبا
مجموعه مفهوم ز آثار جهــــــــــــان است
در هر خم از نحوه گفتــــــار تو "خسرو"
شاه بیت غرلهــــا همه معنیش درآن است
مفکوره باطن
گویم که به هر کار مــــــددگار تو هستی
شایســـــتهِ وصف همه ادوار تو هستی
آن کس که به مـــــــفکورهِ باطن بشناسد
منظور نظر درهمـــــــه گفتار تو هستی
ای باور آزادِ درخشـــــــــــــــندهء عقلم
آن کس که پرستیده دوصد بار تو هستی
بی چون چرا عاشق دیدار تو گشـتـــــــم
دانم که نگار من ناچـــــــــــار تو هستی
هر چند که اجبار زمان کرده فقــــــــیرم
لیکــــــــن قوت قلب دل افگار تو هستی
"خسرو" به تو ایدوست نمــودست توکل
زیرا که به او همدم غمــخوار تو هستی
جنت انوار
خاطـــــرهء خـــــــــوبِ یار دیدن ِ دیدار او
مرتبهء فوق صدق حــــــــاصل ِ اسرار او
عـــــقل به من کرده است پردهء اسرار باز
تا که ببین ذرهء نور گــــــــــــــهر بار او
در نظر باطنم صورت دگـــــــــــــــر نمود
جــــــــــــلوهء خاص خدا بود به رخسار او
آنچه که دیدم عیــــــــان خوب یقین کرده ام
بر همه مجموعهء راز ِ نمـــــــــــــودار او
هیچ نماندست شک در دل "خسرو" کنون
وقتــــــــــــــی که دیدار کرد جنتِ انوار تو
باطن اندیشه
دیریست که میسوزم در حســرتِ آزادی
میـــــــــگریم میگریم در هجـرتِ آزادی
تاکی بتوانم من تحمیل نمود این غــــــــم
میسوزم من آخـــــــــــر درغیبت آزادی
ای پاک خـــــداوندا بگشا در ِ خوشبختی
محروم مـــــــکن ما را از نعمت ِ آزادی
آخـــــــر من نمیخواهم باشم لحظهء بیغم
کشتست مرا هــــــــردم این قیلتِ آزادی
کی باشد در دنیا با چـــــــــشم ِ سرم بینم
تطبــــــــــــق شده هر جا واقعیتِ آزادی
زیرا که بدون آن باور نکنم هرگـــــــــز
ممـــکن شود ارمانی ، بی هویتِ آزادی
من خوب یقین دارم گر بگذرد این حالت
حل گردد هر مشــکل از نصرتِ آزادی
"خسرو" سخنی گفتــــه از باطن اندیشه
دریـــاب معنی اش را در حکمتِ آزادی
عارفانه ها
انــــــتظار ِما شايد تا زمانه ها باشد
انتخاب ما بايد اين تـــــرانه ها باشد
ناگزير من هستم اى خـــدا تو فضلم کن
آنچه آرزو دارم عا شـــــــــــــــــــقانه ها باشد
اندرين سفــــــــــــــــــر تنها رفتـنم بود مشکل
پيش روی من خوف ِبيـــــــــــــکرانه ها باشد
جز به راه ديدارت مــــــــــــن نمی روم راهی
راه رفتنم سوي ِجـــــــــــــــــــــاودانه ها باشد
از زبان دل بشنـــــــــــو ارمـــــغان معنی را
جمــــله شعرهای من عـــــــــــارفانه ها باشد
گرچه مختـصر گويی "خـــسروا" مـرام خود
آنچه جمـــله ميگويی شاعــــــــــرانه ها باشد
آزادی
از فـــــراق آزادی تیره گشته چشمـــــــــانم
غم ربوده خـــــوشبختی از من ای رفیقـــانم
سالــــــها در این بابت ، با چنین پـــریشانی
رنجهـــــــــا کشیدم مـــــــن با دل پر ارمانم
مثــل کـــــوه ها گــــشته این غم به دل دارم
هیچـــــــــکس نمی داند دردهای پنهـــــــانم
چاره دیگــــــر هرگــز من به خود نمی بینم
تا نیــــــــاید آن اصلی من همیشه خـــواهانم
من همین تقــــــــاضا را مینمــــــایم استدعا
ای خـــــــــدا عطا فرما این نیــــــاز دورانم
"خسروا" درین بـاره راستی گپت این است
تو برای آزادی جان فـــــــــــــــــدای میدانم
مقاومت
ربـوده دیو ِ جـهالت نشاط ُ راحتِ مارا
چرا که دیده هویدا بسی شــجاعتِ مارا
هنوز با همه عقده به ما مــــبارزه دارد
که تا مهار کند نقشهء رســـــــالت مارا
هـــزار بار اگر لشکرش به حمله بیاید
نمیتوان شکند لحــــــــظهء مقامتِ مارا
زآزمون زمانه ها چو سر فراز گذشتیم
که جمـــــله مُهر گذاشتند استقـامتِ مارا
بلی مطالعه شد آخــــرین سطور حقایق
جهان تمام پــــذیرفته است سیاست مارا
شهید فقر
برای عشق ستایشــــــــــــگر درود نگفت
حدیث عشــــق به طرز ادب سرود نگفت
دلم گـــــــــرفت ازین قصه های تکراری
کسی دیگر سخن وحرف رهــنمود نگفت
ز شهــــــــــــــر نور نیامد پیام آور صبح
برای ما دیگران آنچـــــه می سرود نگفت
هجــــــــوم وسوسه مردن گداست ، دریغ
شهید فقر ، کسی هیــــــــــچ یاد بود نگفت
هزار درد بزرگ است و شکوه سر کردم
چرا که هیچکسی حرفـــهای "بود" نگفت
درین درازترین فصلـــــــــــهای سال سیه
کسی هــــــــنوز به این قصه ِپدُرود نگفت
تحفه های ارادت
ازخــــــــــــــــود فقط بدیل صداقت گذاشتم
یک شهر، شعـــــــــــــر های نجابت گذاشتم
از حــــــــــاصلی تمام تلاشی اضــــــــــافیم
این سرنــــــــــوشت تلخ روایت گـــــــذاشتم
بر نســـــــلهای عـــــــــاقل آینده گـــــــان ما
تصویــــــــــــر های عـــــشق امانت گذاشتم
در برگـــــــه های خاطره سرگذشت خویش
اسطـــــــــــــوره یقین ، رسالت گـــــــذاشتم
براهل علـــــم ، دانش وفرهنـــگ ومعـرفت
از خـــویش تحفـــــــــه های ارادت گـذاشتم
تادرخور پسند شود تحفــــــــــــــــــــه فقیر
آنچه که من به پاس رفـــــــــــــاقت گذاشتم
چه حاصل
از کـــــار خــــــــــــداوند رضا نیست چه حاصل
از آنچــــه در آن سودی به مـــا نیست چه حاصل
هر بارگنه مــــــــیکنی و عــــــــذر ِتو، تـــــــوبه
این توبهء تو کـــــــار ِبجـــــــــا نیست چه حاصل
گر رفتِ تو با مسجـــــــــُد هم سوی تکــــــــــــایا
چــــــــون هیچ نشانت ز خــــدا نیست چه حاصل
در ظـــــــــــــاهر اگر روی کنی جانب ِکعبـــــــه
چون باطــــن ِتو پــــاک و صفا نیست چه حاصل
یک ماه اگـــــــر روزه گـــــــــــرفتی به ریاضت
ماه های دیگــــــر یاد ِشمــــــــا نیست چه حاصل
حج گر تو روی کعبــــــه و آن خـــــــــانه ببوسی
پس صاحب ِآن خــــــــانه رضا نیست چه حاصل
چند حصه اگـــــــــر نیز دهی مال زکـــــــــــاتت
این مــــــال ِتو از سود جـــــــدا نیست چه حاصل
حرف ِتو به جا "خــسـرو " و "مـخـفیی" بَدخشی
چون کس که به این گفتــــهء ما نیست چه حاصل
شهــــــــکار
زبانم یاد از دلــــــــــــــــــدار میخواهد
دو چشمم مــــــــــــحفل دیدار میخواهد
دلم از انتظــــــارش می طپد هــــــردم
حـــــــــواسم وصف حال یار میخواهد
اما وصفش نمی گــــــــنجد به ذهن من
اما دل وصف او بســـــــــیار میخواهد
نمــــــــــــــیدانم چسان یادش کنم اینجا
که یادش دل هـــــــزاران بار میخواهد
دل آخـــــــــر در پی این آرمان خویش
در این مورد ز من شهــــکار میخواهد
توهم "خسرو" بخوان این شعر خودرا
که طبع تو چنین اشعـــــــــار میخواهد
دعُـــــــا
آغاز کـــــلام ِما ، ذکـــــری همه یادی تو
مضمـــــون ِپیــام ما ، ذکری همه یادی تو
هر آنچه که میدانیم ، یا درس که میخوانیم
برنامهء عـــام ِما، ذکری همه یـــــادی تو
در عـــــالم ِجسمــــانی درمجلس ِروحانی
آهنــــــگ ِمدام ما ذکــــــری همه یادی تو
از شوق ِوفـــــــاداری از شور ِگــرفتاری
در یاد ِتمــــــام ِ ما ، ذکــری همه یادی تو
ما گر چه خمار هستیم پیوسته مهار هستیم
پیمـــــــــانه و جام ما ذکــــری همه یاد تو
پُرسند سوالی را ، یا منـــــطـــــق ِحال را
هر گــــــونه کـــــلام ما ذکری همه یاد تو
با بینش عــــــــــرفانی ، میگویم اگر دانی
اخــــلا ص ِ تمام ِما ذکــری همه یادی تو
من گـــر سخنی گفتم معنیش چو دُر سفتــم
در منـــطـــــق ِتام ِما ذکـــری همه یاد تو
زیارت خورشید
این دل طـــــــــواف دیدن دلـــــــدار میرود
سرشار از غــــــــرور هوسبــــــــار میرود
مست جــــنون عشق ندارد حراس مـــــرگ
آ ن ره رود که جـــــــــــانب آن یار میرود
با صد هـــــــوس روانه شده دل به سوی او
تا نزد آفتــــــــــاب به دیـــــــــــــدار میرود
دشوار است دیدن خـــــــورشید در جهــان
لیکـــن به صد امـــــید طلبگـــــــــار میرود
خوبست با زیارت خــــــــورشد برخــــورد
باری اگــــــر به مــــقصد این کـــار میرود
بشتــــــــاب ای مسافر دیدار یار خــــــویش
عاشق چـــــــو کـــــور واقف انــوار میرود
در شاهــراهء منزل خـــــــرشید مـــــعرفت
دیوانه مثل عـــــــــارف هشیــــــــار میرود
پس خوش به حال منطق بیـــــدار همچو دل
چـــــــون با طـــــواف عالم دربـــار میرود
ای دیـــو غم لحظهء دل را به خـــــود گذار
کین فــــــرصت منـــــاسب دیـــــدار میرود
منطق افکار
کاش اشک این مردم بحر بیکــــران میشد
تا ستمگــــران هر جا جمله غرق آن میشد
کاش دردی پر دردی سر کشد ازین عــالم
تاکه دردی ناچـــاران درد آسمـــــان میشد
کاش خـــانهء ظــــالم به همه چیـزی دارد
واژگـــــون از مبدا در همــــه جهان میشد
کاش دست جنگ افروز یا که خایین ملـّت
قـــطع از دو بازواش نزد مـــردمان میشد
کاش مــــادر مــهــین می نمود فــــرزندی
تا در عرصهء فرهنگ مرد قهرمان میشد
کاش قشر روشنفکــــر ازتمـــــام ملیت ها
متحــــد و یک پـارچه در رهء روان میشد
کاش عقــــل هر آدم می فهمید این معنـــــا
تا که حل هر مشکــل ساده تر از آن میشد
کاش منتشر سازد هــر کسی گپ این شعر
تا که گفتهء "خسرو" منطــــق زمان میشد
رتبه عزاز
گر خــــــــــدا خواهد شوی همراز ِعشق
آن زمان دانی جـــــــهان ِباز عـــــــــشق
ترک کن حرفـــــهای مفت ِدگـــــــــران
غــــــرقه شو در بحـــر ِسوُز ساز عشق
تا بـبــیــنــی پرتـــــــــو ِنــــور ِخــــــــدا
در رخ خـــــــــورشید ِنـــور انداز عشق
آن زمـــــــــان عاشق شوی مـــــــانند ِما
بر امــــــام ِمـــــذهب ِمــمــتـــا ز عشق
هـــــــر دُو یکجــا شعر خوانیم شعر ناب
همــــــــــصدا با نغــــــــمه و آواز عشق
از زمــــــین میـــــــریُم سوی آسمــــــان
در مقـــــــــام ِآخـــــر و آغــــــاز عشق
از تو میخــــــواهم در این جریان نگـــر
درک کن این عــــرصهء پــــرواز عشق
تا که گــــــــوی بر زبانت صد هــــــزار
آفـــــــرین بر جـــــرئت ِسربـــــاز عشق
پس تو بخـــواهی به "خـسـرو" امتیــــاز
مـــــدرک ِ این رتبـــــهء عـــــزاز ِعشق
صداقت
من بچه ءپاک ِبدخـــــــــــــــشانیم مظهر ِاخــــــــــــــــلاق ِمسلمانیم
از همه انواع ِفـــــــــــریب درُوغ من به خـــــدا سخت گـــــریزانیم
خوب بود گر تو کنی امتـــــــحان تا به فهمی جــــــــــــوهر ِانسانیم
زین سخن ِتــشبـیهء پُر محتــــــوا درک بکن گفتهء عــــــــــــرفانیم
من که صداقت به تـو دارم همیش پیــــــــــــرو ِاین مذهب ِروحانیم
یاد ِتـــــــو باشد که دراین باره ها سخـــــــــت ریاضت کش ِپنهانیم
با خبـــــــر از نازکیی راز ِمـــــن تا نشود روزی برنــــــــــــــجانیم
عهـــد ِکه دارم به تو از صدق ِدل نیست دراین امــــــــــــر پشیمانیم
سر ته نکردم به کسی هیچــــــگه این بود انگــــــــــــــیزهء پسمانیم
شُکر ِخدا با همه وصف ِغــــرور زنده دراین مقطع ِبحـــــــــــرانیم
وطن
وطــــــــن زنده گشت آرمـــــــانت
شکــــــــــوه و جــــــــــلال زمانت
وطـــــــن با چنیـــــن سربلنــــــدی
گــــــــرفتـــــــی تو نام و نــــشانت
وطن در همیـــــــن جنگ دشمــــن
خـــــــــــداوند شد پشتبــــــــــــانت
وطــــــــــــن با قبول تبـــــــــــاهی
تو دادی به دهـــــــر امتحــــــــانت
وطــــــــــــن کشته دادی فــــراوان
به زانـــــــــو زدی دشمنـــــــــانت
وطــــــــن با چنیـــــن یک رشادت
برزمیــــــــــده پيرو جــــــــــوانت
وطـــــــن در حریم تو "خــــسرو"
بـــــود دایمــــــــا پشتبـــــــــــــانت
این وبلاگ متعلق به زیباک پامیربدخشان می باشد
به همه دوستان ضمن سلام و تندرستی آرزومندم تا با فرستادن مطالب سودمند مارا
همکاری فرموده و درین راستا باما همنوا شوند . دوستانکه امکانات بشتر دارند با ما در تماس
شده و در چگونگی پیشبرد این کار مشورههای سودمند بدهند. همه زیباکیان چشم به راه
شما هستند و به مساعدت شما چشم دوخته اند
یاهو
نظرات ()